حوصله توضیح خودم رو ندارم. قبلا داشتم. فکر میکردم برای دونه دونه آدم ها باید درستش کنی. تصویر غلطی که ممکنه داشته باشن. برداشت غلطی که ممکنه داشته باشن. حالا ولی حوصله درست کردنشون رو ندارم. وقتی داره از من حرف میزنه و میبینم چقدر غلطه، ترجیح میدم قبولش کنم و بگذرم. شاید هم درست میگه. این شروع از دست دادن آدم هاست. و ترسناک ترین اتفاقی که میتونه برای من بیوفته از دست دادن بعضی از آدم هاست.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
الان که این رو مینویسم دراز کشیدم وسط بهترین لحظه های بیست سالگی. ساعت ۳:۳۰ صبح. وسط کوه. شجریان میخونه شهر آن توست و شاهی ... و بقیه خوابن.
آرزو کن. شاید فقط تو دیدیش.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
اما شاید زندگی اونجایی سخت شه که تو سیواندی سالگی، نتونی کتاب بخونی. نه از کمبود وقت! از نتونستن. میگفت تو هنوز نمیفهمی. دیگه نمیتونم یه داستان بلند رو تحمل کنم. نمیتونم برای مدت طولانی تو دنیای دیگهای بمونم. زندگی شاید همون وقتها واقعا سخت شه. وقتی واقعیت زندگیت اونقدر عمیق و چسبنده شده باشه که نتونی سرت رو ازش بیرون بیاری تا نفس بگیری. غرق شی. اونقدر که حتی نتونی اندازه یه داستان بلند زندگی کنی. و در سیواندی سالگی تو واقعیت زندگیت خفه شی.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
آخر نمایش، داشتن از زنده بودن میگفتن. از زندگی کردن. میگفتن ما دلمون میخواد دکمه ها کنده شده رو بدوزیم. لیوان های کثیف رو بشوریم. ما باید برگردیم و پرده اتاق بی بی رو بزنیم کنار تا نور به حسن یوسفش بتابه. ما باید به درخت انار توی حیاط آب بدیم. و آدم انگار یادش بیوفته زندگی شاید حس کردن درد باشه، شاید جزییاتی که نبینیش، یا همین هوایی که میکشی تو و باز دم. دم. باز ... همینقدر ساده. همینقدر پیش پا افتاده.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
خیلی وقته یکی رو گم کردم. تو رو که میبینم، بیشتر گمش میکنم.
“آهواره”
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
عراقی به قشنگترین طور ممکن توصیف میکنه که
از دست بشد چون دل، بر طره او زد چنگ
غرقه زند از حیرت، در هرچه بیابد، دست
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
حال حاضر یا به شدت تباهه یا در اوج. یا شاید زیبایی و تباهی دو چیز جداست. به زیبایی تباهیم. یا تباهیمون زیباست.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
اگر دلتنگ شیم، و اونقدر دلتنگ بمونیم که اندازهی دلمون کوچیک شه، دیگه میشه گفت دلتنگیم؟
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
آدمی به دونستن محکومه عزیزم. تق. ختم جلسه.
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سپیده پارسامنش